حاج ملا هادي السبزواري
400
شرح مثنوى
پراكندهء اغيار كه حُبُب و امواج آن بحر است ، كجا ؟ ( ( 2350 ) ) از فضولى تو كمان افراشتى * صنعت قوّاسيى برداشتى ن 1157 16 - ك 387 12 قوّاسى : كمانگيرى و تير اندازى . ( ( 2353 ) ) آن چه حقّ است اقرب از حبل الوريد * تو فكندى تير فكرت را بعيد ن 1157 19 - ك 387 14 تو فكندى : لمؤلفه : از پيش تا چند گردى كو به كو و در به در رو به خويش آور كه هست از خود به او راهى ترا جام جم خواهى بيا در خود ز خود بىخود طلب بهر دارا ساختند آئينهء شاهى ترا گر خدا خواهى تو خود خواهى بنه در گوشه اى تا كه خود خواهى شود عين خدا خواهى ترا ( ( 2356 ) ) فلسفى خود را از انديشه بكشت * گو به دو كاو راست سوى گنج پشت ن 1157 22 - ك 387 16 فلسفى خود را : اشارت است به مناهج غير صديقين ، در استدلال بر واجب الوجود - بَهَرَ بُرهانُه - كه از ماهيّت و امكان و حدوث و حركت و نظاير اينها كه اخفيااند به اظهر الظواهر و النّور القاهر پى مىبرند و اينها ظلمتند . و ظلمت چگونه انارت نور الانوار كند ؟ و اما صدّيقين ، استشهاد كنند از خودِ او بر خودِ او . و گويند كه حقيقت وجود كه اظهر من كل شىء است ، حقيقتى است كه ابا و امتناع دارد از عدم ، و ثانى ندارد ، و مبادىِ اربعه ندارد ، و حاجت متصوّر نيست . و محيط است . و حقيقتى كه چنين باشد ، واجب الوجود است . چه ، واجبِ بالذّات آن است كه ممتنع العدمِ بالذّات باشد ، و حاجت نداشته باشد . و مراد ، حقيقت وجودى است كه طرد العدم و متحقّق بالذّات است . و كلّ شىءٍ متحقق به او . چون ضوء ، كه او بذاته مضىء ، و غير به آن مضىء است . و اين وجود عامِ ابدَه البديهيات ، عنوانى است از عنوانات آن اظهر الظواهر . و بعد مشاهده كنند كه آن حقيقت عين حيوة و علم و اراده و عشق و قدرت و سمع و بصر و تكلَّم و غيرهاست ، و اعانت كند ترا بر مشاهده يا تصديق به مشاهدهء اهل شهود ملاحظهء وجود سلسلهء طوليه را از مقام جمع الجمع متنازلا كه ماهى از سر گنده گردد نى ز دم